تبلیغات
نوشته های من - یه خاطره از عید


نوشته های من

دست نوشته های من

سلام

امروز می خوام یه خاطره از عید براتون تعریف کنم

نمیدونم چندم بود ولی بعدازظهر دایی جونم اومد دنبال من و مهسایی که میشه دختر خالم و خالم و رفتیم به سوی ابادان.اول رفتیم جزیره ی تیمبو یه عالمه بازی کردیم  خیلی خوش گذشت و بعد رفتیم سینما ۵ بعدی و فیلم دایناسوری دیدیم خب تصیف کنم که چه شکلیبودیم داییم که قبلا فیلم رو دیده بود فقط به ما می خندید و خالم کل فیلم عینکشو دراورده بود و مهسا دو دستی به من چسبیده بود و شالم رو میکشید و من هم مثل مهسا در مواقع ضروری جیغ میکشیدم چون واقعا ترس داشت وای خدای من.

بعد رفتیم فس فود و پیتزا خوردیم و سیب زمینی و نوشابه(دلتون بسوزه هه هه)خب خلاصه تا رسیدیم خونه از خنده منفجر شده بودیم(به خاطر حرف های داییم)و از غذا خوردن داشتیم میمردیم(باز هم به اصرار داییم)

 

ومن از یه چیز خوش حالم اونم اینه که........................................................................................

دایی به این خوبی دارم.البته به خاطر اون شب باید از داییم تشکر میکردیم.

مر۳۰ دایی جونی


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت ساعت 17 و 35 دقیقه و 13 ثانیه توسط miumin f نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت